1.
گفت: هوا خیلی سرده، یعنی کسی هست که امسال نخل رو بلند کنه؟
گفتم یا نه، ولی به همین فکر می کردم.
و صدای پدر آراممان کرد که: سال های سرد تر از این هم نخل تنها نمانده است.
2.
شب رسیدیم و از اول جاده دلمان می زد که به مراسم جوش زنی شب عاشورا می رسیم یا نه و همه سردی هوا در شوق دیدن نخل که آراسته شده بود، از بین رفت...
زیر نخل روشن بود مثل هر سال پر از شمع
مثل آسمان بالای سرش پر از ستاره
پر از نور...
ته دلم آرام گرفت. آمده اند؛ همه آمده اند؛ حتی در این سوز و سرما.
گفت: چرا شمع روشن می کنن؟! اون بنده خدایی که بعد باید تا سحر زیر نخل رو تمیز کنه چه گناهی کرده؟
گفتم یا نه، یادم نیست اما...
اگر کسی به نیتی شمع روشن می کند، او هم به نیتی اشک های شمع را پاک می کند تا فردا زمین حسینیه پاک و آراسته برای یک تشییع جنازه آماده باشد.
فردا، مثل هر سال که نخل تنها نمی ماند.
3.
با یک دقیقه سکوت بخوانید.
به احترام برای مادر، صغری حاجی قاسمی که صبح عاشورا رفت.
ندیده بودمش اما بارها به آن پارچه های رنگی عَلَم کنار خانه اش گره زدم دلم را و پروانه شد سر درگمی های این زندگی.
ندیده بودمش اما بارها پای دیگ های آش که گوشه حیاط خانه اش هر سال از شب عاشورا تا صبح بر پا بودند، رفته بودم و هم زده بودم و ...
یادم نمی آید حتی نامش را پرسیده باشم اما امسال...
صبح که آش امام حسین را قسمت می کردند همه فهمیده بودند که رفته است. همه می گفتند سر شب، که چروک های صورتش از سنگینی زنده بودن صاف شده بود، رفته است اما به گمان من تا صبح در آن خانه مانده بود و بعد از این که مطمئن شد آش ها حسابی جا افتاده اند و کسی مراقبشان است، آهسته راه افتاد،
یکی از گره های عَلَم را باز کرد،
اشک هایش را با گوشه چارقدش پاک کرد،
حتی به یکی از دیگ ها که شعله اش کم شده بود، سر زد و رو به راهش کرد و وقتی از در خانه بیرون می رفت، خیالش راحت شد که امسال هم نذرش را ادا کرده است.
4.
هیچ چیز،
جز آسمان آبی لکه دار آن روز با ابر های سفید غمگین
هیچ چیز،
جز آفتاب ملایم آن روز با صدای رفتنی غریب
هیچ چیز، جز آن جمعیت که از سال قبل هم بیشتر بودند...
هیچ چیز نمی گویم.
وقتی نخل را بلند کردند، ته دلم آرام گرفت
امسال هم نخل تنها نماند.
سلام همه شما که نبودید را به آن غروب رساندیم.

