تبرک قلم ( به یاد شهید سید مهدی میر افضلی )
مثل هر خبر فوری و جنجالی، سریع تر از همیشه به گوشمان رسید. سقوط هوا پیمای C130 در یک مجتمع مسکونی بدلیل نقص فنی، حامل خبرنگاران و تصویر برداران صدا و سیما...
مثل تمام خبر های شبیه به این که عادت کرده بودیم گاه و بی گاه بشنویم و منتظر جعبه سیاه بمانیم تا معلوم شود...
منتظر ماندیم و ...
اصلاً حرف این جعبه گمشده نیست. خیال من به آن عکس رسید که بیرون حسینیه روی پرچمی در باد می رقصید و تو نشانم دادی و یادم آمد چیزی برای نوشتن کنج کلماتم نگه داشته ام.
یاد آن شبی افتادم که در یکی از روزنامه ها عکس سید مهدی میر افضلی را پدر دید و با یکی دو تا تلفن معلوم شد در آن هواپیما از اهالی سریزد نیز کسی بوده است.
نمی توان انکار کرد که وقتی این خبر را شنیدیم و فهمیدیم از نزدیکان کسی در این سقوط بوده است، قصه کمی متفاوت تر نشد. لا اقل من نمی توانم انکار کنم که فاجعه وقتی بر سر دیگری خراب شود با وقتی که بر سر من هم پاره آجر هایی فرود آید خیلی تفاوت دارد. و من زیر این پاره آجرها، به آن عکس که دوربین فیلم برداری روی شانه اش داشت و حالا چقدر آشنا تر شده بود، فکر می کردم.
سید مهدی میر افضلی را نمی شناختم. حتی حالا هم جز آن عکس بیرون حسینیه، یک ای میل از طرف یکی از نزدیکانش، و فیلم مستند محرم 1379 سریزد، چیزی برای نوشتن از او ندارم.
اما احساس ادای دین می کنم که به یاد آن شهید، چند کلمه ای بر دیوارهای کاهگلی روستا به یادگار بنویسم تا نام او کنار نام تمام شهیدان این زمین آسمانی، ماندگار بماند.
در جاودانگی نام و راه آنها که حرفی نیست؛ ما قلم هامان را به نامشان متبرک می کنیم شاید...



