
عاشورای غزّه
از مراقبه ی باد
صدای زنگوله ی شتر ها می آمد
پس زمینه سکوت صحرا بود و
رنگ غالب
آسمان
در مراقبه ی باد
خورشید سیاه می شد و
کودکان آواره
سالها از عصر شتر گذشته است
و آسمان هم که هنوز غالب است
موشک می بارد
کودکان آواره ی هزار ساله
به غزه رسیده اند
و باد
از مراقبه اش
معجزه می خواهد.
وقتی می رفتیم تلویزیون را خاموش کردیم
تصویر آخر پس زمینه غزه بود با دودهای خاکستری سفید و سیاه ، با فاصله ای دور خبرنگاری حرف می زد و گمانم چشم هاش خیس بود، از دود بود یا خبر مرگ یک مادر و سه کودکش یا خبر مرگ دو خواهر یا خبر قطع برق و بمباران بیمارستان..نه آخرین خبر بمباران مدرسه ای بود که از سوی شورای امنیت سازمان ملل پناهگاه اعلام شده بود.
وقتی رفتیم یادمان بود که پای نخل حاجت اضافه ای داریم حاجتی پر از دست و پای خونین و دل داغدار ...هی یادمان نرود که برای غزه دعا کنیم هی یادتان نرود که برای غزه ای ها دعا کنید.
ما با خبرهای داغ داغ از آخرین حملات صهیونیست ها به سریزد رسیدیم و حسینیه زودتر از ما سیاه پوش بود...
شب عاشورا
حرفی از غزه نبود
کسی پشت بلند گو دعا نکرد
کسی یادی از کودکان نکرد
به خانه که می رسیدند تلویزیون بود و خبرهای دست اول دست به دست می شد بین راه که دسته از محله پایین به محله بالا می رفت ، همه چیز زیر زبانی و آهسته گفته می شد... غزه رو نصف کردن؟ می خوان بمب اتمی بزنن؟
آهسته بدون اینکه بلند گو التماس دعا بگوید؟
گفت وقتی جوش زنی تمام شد، از آن همه نظم دلم می خواست تشویقشان کنم . اولین بار بود که می دید ، اولین بار بود که از توی رواق های دور حسینیه محله میون سرک می کشید تا شدّه بلند کردن را ببیند و سعی کند از لا به لای چادر زن ها ببیند و بشنود که آن دایره ی دوار چه زمزمه می کند....
تا صبح
جای مهمان ها همیشه جلوی دیگ خالی می شود.
آشنا تر ها ، آنها که تا صبح مواظب آش امام حسینند جا باز می کنند تا حاجت به دل ها چند دقیقه ای خلوت کنند، جا باز می کردند و کودکان غزه گرسنه بودند.
دیده ام و شنیده ام که این خانه گره های زیادی را باز کرده و دل هایی را حاجت روا ...خانه ی حاجیه خانم حاج قاسمی که امسال برای اولین بار عصر تاسوعا مهمان داشت. آمده بودند جوش بزنند و به جای او عزاداری کنند.
زیارت
خلوت پشت بام و سکوت دشت قبل از راه افتادن شترها خلسه است و مراقبه .
می شود کمی فاصله گرفت و تا کاروان آماده شود خوب دور و بر دلت را وارسی کنی ، یکی یکی التماس دعاها را تو ی جیبت بگذاری و برای زیارت نخل آماده شوی.
امسال این مراقبه دورتر می رفت
دورتر تا پشت مرز بسته رفح
تا زیر آوار بیمارستان
تا صدای گریه ی کودک سوخته....
مراقبه معجزه می خواست
مراقبه دلش پرنده ی سفید صلح می خواست...
طواف
انگار هر سال بزرگ تر می شود
هر سال سیاه تر
و حق دارد
غم ما آدم ها سال به سال به قامتش اضافه می شود
روپوش سیاهش سیاهتر می شود
پنج تن آل عبایش اشک می ریزند به حال از قافله جا مانده ها
امسال که بغض هم کرده بود
شاید برای همین دیرتر بلند شد
دیرتر راه افتاد تا طوافمان را نظاره کند، دیرتر نزدیک غروب، بی آفتاب، غم گرفته و سنگین...
و کسی پشت بلند گو التماس دعا نگفت....
چرا همه ساکت بودند؟
سکوت غریبان
پای رفتن به شام غریبان را داشتند و رفتند و شمع ها را روشن کردند
امسال سراسر دنیا با این روستای کوچک هم آیین بود
شنیدم که جایی آن طرف دنیا هم شمع روشن کردند
شام غریبان کودکان غزه هم در سکوت بر گزار شد...
وقتی برگشتیم تلویزیون را روشن کردیم.
پس زمینه غزه بود با دودهای سفید و سیاه و خاکستری و خبرنگار ( یکی شهید شده بود، همانی بود که دیده بودیم اشک می ریخت یا نه، نمی دانم ). می دانم حالا تصویر های زنده کم تر است، خسته شده اند یا شبکه های خبری از ترس جانشان کمتر دوربین به دست در شهر راه می روند . حالا به شبیه سازی ها از جنگ های خانه به خانه نگاه می کنیم و از تیترهای درشت خبری مطمئن می شویم بمب های فسفری حقیقیت دارند - راستی دود بمب های فسفری چه رنگی است؟-
حتی از یک چیز دیگر مطمئن شده ایم شورای امنیت سازمان ملل ، آتش بس بی قید و شرط هم صادر کرده ...
سفر کوتاه ما از تلویزیون به تلویزیون تمام شد
و این مربع همیشه روشن دارد کم کم بی تفاوتمان می کند
داریم عادت می کنیم به مقاوت ده روزه
مقاومت دوازده روزه
مقاومت شانزده روزه...








